نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و دوم

نوامبر 2006 - آبان 1385

 

 نشریه فرهنگی - اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز:

سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

شورای سردبیری:

ساقی قهرمان . شاهرخ رئیسی

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

  پیش شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

در ستايش شرم و در باب ضرورت چيرگی بر احساس گناه اخلاقی

د.ساتیر روانشناس/ روان درمان(گشتالت)

ميان شرم، احساس گناه، و خجالت، با وجود خويشاوندی درونی، تفاوت های بنيادين وجود دارد. شرم، به قول مارکس جوان، در واقع اولين احساس بشری پس از خودآگاه شدن انسان، و خوردن  سيب دانايي است. شرم در واقع اولين احساس بشريست، آنگاه که آدم و حوا با خوردن سيب دانايی به هستی و وجود خويش و وجود ديگری آگاه مي شوند. آنگاه که تفاوت خويش و ديگری را لمس مي کنند و پی می برند که پيوند بلاواسطه شان را با هستی و زندگی از دست داده اند و از اين آگاهی و لمس ثمرات شکستن مقررات و نظم الهی، وجودشان مالامال از احساس شرم مي شود. در واقع احساس اوليه ی همراه با آگاهی و خودآگاهی، احساس شرم است. همانگونه که آدمی در دوران بلوغ جسمی و روحی در جوانی، با حس رشد شور جنسي در تن و روح خويش، و با حس تغييرات درونی و برونی خويش، هرچه بيشتر به تفاوت خويش با ديگران پی می برد و حس اين تفاوت و آگاهی در او شرم برمی انگيزد. سعی در ايجاد حريم  خصوصی برای خويش چه از طريق نوشتن دفتر روزانه و چه ميل داشتن اطاق خصوصی و يا ميل انديشيدن درباره معنای زندگی و جستجوی فرديت و هويت خويش و عشق فردی خويش می کند. او حس می کند که برای دست يابی به خواست های خويش و ايجاد فرديت متفاوت خويش بناچار بايد بر سنت و محيط خانواده و علائق عمومی چيره شود و راه و ذائقه خويش را بيابد. اين شناخت در او حس شرم و گناه برمی انگيزد. از اين حس شرم بنيادين و اگزيستانسيال بشری هر جامعه و فرهنگی، تعبير و معناي خواست خويش را می آفريند و اين احساس را، مانند بقيه احساسات، در چهارچوب نگرش و نگاه خويش بازمی آفريند و معنا می دهد. اين شرم وجودی که نماد ارتباط با خويش و حس و لمس خويش و ديگری و نماد خود آگاهی بر معضل انسان بودن است، در تفکر سنت و اخلاقيات مقدس، به احساس گناه و خجالت اخلاقی تبديل و مسخ می شود. در تفکر مدرن با چيرگی بر احساس گناه اخلاقی و اخلاقيات مقدس، همزمان، شرم زيبا و اين همراه هميشگی خودآگاهی نيز کم کم بدور انداخته مي شود و اينگونه ارزش و اهميتش، زيباييش ناديده گرفته می شود. هر انسانی در دوران بلوغ فردی،  با شناخت از چگونگی <هست شدن> خويش و چگونگی ذات خويش به سان موجودی که در پی دست يابی به لذتی، و يافتن پاسخی برای کنجکاوی اميال خويش، از دايره طبيعی به در آمده و نظم کهن را به هم ریخته، از اين شیوه ی ذات انسانی خويش سرخ مي شود و شرم وجودش را مي گيرد. اما اين شرم به معنای درک خويش و قبول خويش به سان موجودی نو است که در پی يافتن سعادت فردی خويش، بهشت خانوادگی و سنت را پشت سر مي گذارد و پل های پشت سر را می شکند. اين شرم مالامال از حس ارتباط با خويش و نماد درک ذات و خواست خويش است. اين شرم نه نافي لذت،عشق، فرديت و خودآگاهی، بلکه همراه با احساس طبيعی و انسانی اين شورها و توان های بشريست. خودآگاهی و شرم پيوندی عميق با يکديگر دارند، همانطور که فرديت و شرم با يکديگر در پيوندند، و عشق و لذت مالامال از شور شرم می باشند. کافي است نگاهی عميق تر به لحظه ی تبديل شدن آدم و حوا به انسان، و به نياکان ما، پس از خوردن سيب دانايی اندازيم تا پيوند ميان شرم و خودآگاهي، شرم و لذت، شرم و فرديت، شرم و عشق را درک کنيم. با خوردن سيب دانايی آدم و حوا بر وجود خويش و بر تفاوت خويش با ديگری آگاه مي شوند. آنها اکنون حتی با خويش نيز از طريق گفتگو و ديالوگ می توانند ارتباط برقرار کنند و رابطه بلاواسطه را با خويش و ديگری از دست داده اند. آنها اکنون به تفاوت خويش با ديگری پی می برند و اين خودآگاهی احساس شرم به همراه دارد، از اينرو مي خواهند خويش را بپوشانند. اين پوشاندن خويش شباهت فراوان با اين ميل درونی همه انسان ها دارد که ميان حريم خصوصی و حريم اجتماعی تفاوت قائل می شوند و اگر کسی خواسته يا ناخواسته، بدون اجازه آنها وارد عرصه خصوصي شان شود، دچار احساس شرم و نيز خشم مي شوند. تصور کنيد کسی بدون اجازه شما دفتر روزانه خصوصی شما را بخواند، حتی اگر معشوقتان باشد، آنگاه  احساس شرمی را لمس کنيد که چنين تصوری در شما ايجاد مي کند. چرا در چنين لحظه ای احساس شرم می کنيم؟  زيرا ديگری و اغيار به عرصه ای پا گذاشته اند که فقط به من، به تو، تعلق دارد. گويی دارند هيز و بيشرم و بدون اجازه به تن و روح لخت ما می نگرند. اينجاست که ناگهان، سراپا شرم، ميل داريم خودمان را دوباره بپوشانيم و با خشم اين هيزچشم گستاخ را از حريممان بيرون اندازيم. همين برخورد را وقتی مي کنيم که با معشوق خويش عشق بازی می کنيم، يا در يک بحران عميق درونی با خويش تنهاييم، و ناگهان ديگران و اغيار پا به حريم خصوصي مان می گذارند و اوج يگانگی خويش با معشوق و يا با خود را، لحظه ی عميق ديالوگ و گفتمان ميان خويش و معشوق و يا با خود را با نگاه و سخنان زشتشان کثيف و مبتذل می کنند. آنگاه انسان سراپا شرم، خويش و معشوق را، يا خويش و بحرانش را مي خواهد بپوشاند و از نگاه ديگران و تجاوز ديگران به  حريم خصوصيش محفوظ دارد. ميلان کوندرا در رمان <آهستگي>، در بخشي، يک همخوابگی در برابر چشم ديگران، توسط دو تا از فيگورهاي داستانش، وينست و جولی، را ترسيم می کند. او به زيبايی نشان می دهد که در آن لحظه که آنها می خواهند با حس آگاهی بر نگاه ديگران در کنار استخر با يکديگر همخوابگی کنند، چگونه احساساتشان تغيير می کند و شرم از بين مي رود. به قول ميلان کوندرا، در اين لحظه با از بين رفتن شرم، وينست و جولی نشان مي دهند که آنها عرصه ی حريم خصوصی <Intimität،intimacy> را ترک کرده اند و به هنرپيشگان احساسات خويش تبديل شده  اند، و به اين خاطر نيز دروناً تحريک نمي شوند. وينست در آن لحظه دچار ناتوانی جنسی می شود  و جولی به جای لذت تحريک شدن در خويش احساس درد مي کند. بی جهت نيست که توماس، قهرمان داستان <سادگي غيرقابل تحمل  هستي>، با آنکه هم يک کازانوا و هم يک عاشق رمانتيک است، اما  در هر دو حالت از داشتن تماشاچی در زندگی و عرصه خصوصی بيزار است، زيرا وجود نگاه ديگران در اين عرصه خصوصی که انسان در آن لخت، صادق با خويش و ضربه پذير است، بسيار خطرناک و نيز مبتذل کننده و ویران کننده ی زيبايی و مانع شدت يابی لذت عشقی و اروتيک و شور احساسی آن است. از اينرو نيز کازانوای امروزی و عاشق رمانتيک امروزی، به قول کوندرا، با دن خوان که قهرمانی تراژيک بود، و يا به قول من، با وورتر گوته که عاشقی تراژيک بود، هيچ خويشاوندی ندارد. آنها با خويش صادق بودند و تن به عميق ترين شورهای خصوصی خويش می دادند، ولی کازانوای امروز تنها يک گردآورنده ی زنان و ماجراجويي هاست، مثل گردآورنده ی تمبر و يا ماشين های قديمی. و همه ی این ها هنرپيشه هایی  هستند که در برابر نگاه تماشاچيان به بازی ای مشغولند تا هورای تماشاچيان را بشنوند و احساس بزرگی، و چيرگی بر خلاء خويش را به دست آورند. در جامعه سنتی اين شرم بشری که نماد فرديت و خودآگاهی اوست به خجالت  اخلاقی تبديل مي شود و به وسيله ای برای سرکوب فرديت و ارتباط و سرکوب لذت. اينگونه نيز با رشد بيشتر ميل هنرپيشگی در انسان مدرن، هرچه بيشتر شرم به عنوان يک احساس مزاحم پس زده مي شود. امروزه فرديت، و عرصه ی خصوصی هرچه بيشتر در جهان مدرن در خطر اضمحلال قرار دارد. دارد جای خود را به اين شوی تلويزيونی مدرن و برادر بزرگتر و ديگر شوهای واقعی (reality Tv) و هنرپيشگی عمومی می دهد. امروزه شرم با دو خطر روبروست، يکی اين هنرپيشگی مدرن و ديگری خجالت اخلاقی سنتی که هر دوی آنها به شیوه ی خود، نافی فرديت و خصوصيت اصيل اند، با آنکه مدرنيت اساسش بر فرديت  استوار است. امروزه هرچه بيشتر جای فرديت را اين ميل به هنرپيشگی در برابر چشم ديگران و ميل هورای جمعی می گيرد. با کم شدن فرديت، شرم نيز کم کم از جامعه و انسان دور مي شود و همراه با آن حريم خصوصی در برابر ميل به بازی و سرگرمی مدرن عقب نشينی مي کند و از دست می رود. جامعه ی سنتی که در آن اخلاق مقدس حکمفرماست، اين احساس بنيادين بشر را و نماد ارتباط عميق يک انسان با معضلات اگزيستانسيال خويش را، به خجالت اخلاقی مسخ کرده و تبديل می کند. اکنون به جای آنکه انسان با شور شرم خويش به فرديت و اميال خصوصی و عميق خويش تن بدهد و از لذت انسان بودن سرخ و زيبا شود و به وحشت و شکوه انسان بودن پی ببرد، اين خجالت اخلاقی را و احساس گناه را به مهمترين وسيله سرکوب فرديت، لذت و عشق زمينی تبديل مي کند. اکنون شرم در چهارچوب اين سيستم اخلاقی به خجالت و احساس گناه تبديل مي شود و تا آدمی با حس تفاوت خويش با ديگري، با  حس ميل شکستن سنت و قراردادها برای دست يابی به خواست خويش، با حس ميل دست يابی به لذت و عشق چون  نياکان خود آدم و حوا روبرو مي شود و اين شورهای زيبای انسانی را حساس مي کند، شرم مسخ شده به خجالت و احساس گناه، چون شمشير داموکلس بر سر و تن و قلبش فرود می آيد و اين اميال را، اين شورهای انساني را سرکوب می کند، و او را سترون می سازد. بی دليل نيست که هميشه عشق، خرد، لذت با شرم همراه هستند و آنجا که يکی سرکوب مي شود، سرکوب ديگران نيز در راه است.  شرم همچنين نمايانگر آن است که انسان به خاطر دست يابی به خواستی از خويش، بر قراردادی اجتماعی و يا سنتی چيره شده است، و به اخلاقی و سنتی خيانت کرده است، خواه اين خيانت در عرصه ی دوستی يا عشق باشد و خواه در عرصه سنت های خانوادگی و يا قراردادهای اجتماعي. هر ارتباط اجتماعي، چه ارتباط عشقی با يک معشوق و چه ارتباط با ديگر انسان ها در يک جامعه، همراه با خود اخلاق و قراردادهای ارتباطی نيز بوجود می آورد تا اين پيوند بتواند به بهترين وجه زندگی و عمل کند. آنگاه که در دوستی، ناگهان به دوستی، خودآگاه و ناخوداگاه ضربه ای می زنيم، و يا در رابطه عشقی به معشوقمان خيانت می کنيم، دچار احساس شرم می شويم، که اينجا به شکل احساس گناه خود را نشان می دهد. آدمی را اين احساس گناه انساني وامی دارد که يا از طريقی گناه خويش را جبران کند و يا معذرت خواهی کند و يا از آن درسی بگيرد و با خويش و ديگری صادقانه در آن باره سخن گويد و راه حلی بجويد يا بجويند. اما اين شرم و احساس گناه انسانی با احساس گناه  اخلاقی يک تفاوت بنيادين دارد زيرا در شرم طبيعی انسان، وقتی که نیاکانش آدم و حوا که پی بردند بهای انسان بودن آنها بدون شکستنن اين دايره طبيعی ممکن نيست، از شرم خويش شرمگين نبودند بلکه آن را و  اين شکستن را، به زيربنای حيات انسانی و عشق زمينی خويش تبديل کردند. اکنون نيز هر انسانی مي تواند با حس شرم، و دانايی به آنکه به رابطه ای و يا سنتی و ياری ضربه زده است و چيزی را ویران کرده است، بی شرمساری از شرم خويش و با آگاهی از شرم خويش و لمس درد و زخم يار و معشوق، از يار و معشوق خويش عذرخواهی کند. همزمان صادقانه علل حرکت خويش را بيان کند و يا آن رابطه کهن را، به دلیل این که دیگر توان زیستن ندارد، پايان دهد.  يا آنکه با همراهی معشوق و دوست و يا انسان های ديگر، رابطه و اخلاقياتی نو بیافريند که بهتر پاسخگوی نيازهای نو آنها باشد. زيرا هر شکستنی و هر خيانتی حکايت از آن می کند که چيزی در اين ارتباط انسانی و اجتماعی غلط است.  به قول آن زن زناکار در <چنين گفت زرتشت نيچه>، بيش از آنکه انسانی با زنا کردن کمر زناشويی را بشکند، ابتدا اين زناشويی غلط و اخلاقيات و يا قراردادهای اجتماعی غلط است که کمر انسان های فراوانی را شکسته است و به خشم و خيانت واداشته است. يا اين احساس گناه انسانی به ما نشان می دهد که در مورد کسی يا چيزی به غلط برخورد کرده ايم و اکنون با حس درد ديگری در خويش در پی آن خواهیم بود که آن خطا را جبران کنیم و از اين خطا تجربه به دست آوریم. اين جا نيز او در خویش احساس گناه می کند، ولی گناهکار و شرمسار و سرافکنده نيست. باری اين تفاوت مهم ميان احساس گناه انسانی، و احساس گناه و خجالت اخلاقي ست. شرم نماد ارتباط با خويش و نماد صداقت با خويش و ديگری و نماد حس عميق ترين شورهای خويش است و اينگونه شرم احساس همراه ارتباط و پيوند عميق انساني است، و خجالت و احساس گناه اخلاقی نافی شرم و نافی ارتباط و سرکوب گر اميال های عميق انساني. نفی شرم در جهان مدرن و به دور انداختن آن همراه با احساس گناه اخلاقي و يکی دانستن اين دو به معنای سرکوب حريم خصوصی و  ضربه زدن به فرديت، عشق، و خودآگاهي است. اخلاق قراردادی مدرن با تمامی نکات مثبت اش و چيرگي اش بر اخلاق مقدس، از آنرو که بر پايه معيارهای سوژه و <من> قرار دارد، و نه بر پايه ی جسم و اخلاق جسم، برای دست يابی به خواست <من> خويش، و ميل او به قدرت و تأييد عمومی، گاه به هشدارها و خواست های جسم و تن خويش گوش نمی دهد، و يا آنها را سرکوب می کند. به همین خاطر قادر به حس و لمس فرياد طبيعت نيست که از تجاوز مداوم به خويش خشمگين است. همچنین، به فرياد جسم خويش گوش نمي دهد و شرم او را احساس نمی کند آنگاه که می خواهد به سان انسان مدرن، حتی جسم خويش را به يک کالای عمومی و وسيله ای برای دست يابی به تأييد عمومی تبديل کند. امروزه حتی صنعت سکس می خواهد ثابت کند که  تن فروشی در واقع يک کار معمولي است. از چنين نگاهی، حتی زنانی که در اين حوزه کار می کنند نیز گاه دفاع می کنند. واقعيت اين است که جسم دارای اخلاق خاص خويش است. اين اخلاق بنا به گونه گونی انسان ها و تاريخ شخصي شان و ذائقه شان متفاوت است. به اين خاطر نيز هيچ انسانی نمی تواند با هر انسان ديگری بدون انتخاب و بدون توجه به ذائقه و ميل جسم و روح خود همخوابگی کند و يا زناشويی کند و يا حتی به عنوان رفيق يا رقيب هم صحبت شود. آنگاه که انسانی بی توجه به خواست و ميل تن و روح خويش دست به چنين کاری زد، وجودش را حس شرم، خشم و گاه تهوع فرا می گيرد. اين اخلاق جسم است و تلاش جهان مدرن برای نفی اين احساس بنيادين و مفعول کردن جسم به سان ماشين، در واقع به معنای تجاوز به خويش است، همان تجاوزی که فرهنگ سنتی در شکلی ديگر و در قالب اخلاقيات مقدس و احساس گناه و نفی تن، فرديت، و عشق و لذت، به زبان دیگر،  سرکوب شرم و مسخ آن به خجالت اخلاقی، انجام می دهد.  شرم با عشق پيوند عميق دارد و نیز با لذت. بی دليل نيست که در لحظه لذت و حس آنکه چه لذتی مي تواند همخوابگی با معشوق برای ما ايجاد کند، از حس  و لمس اين لذت سرخ مي شويم و همان لحظه که مي خواهيم به عشقمان نگاه کنيم از حس شور اين عشق و حس شور خويش و نگاه معشوق از شرم سرخ مي شويم  و دزدانه نگاه می کنيم و هم نگاهمان را می دزديم.  احساس شرم و توانايی مسحور شدن و حس سحرآميزی هستی و معشوق نيز با يکديگر پيوند دارند، زيرا شرم نفی ارتباط نيست، بلکه  حس و لمس عميق ديگری و حس و لمس عميق لذت و خواست خويش است. شرم پل ارتباط به سوی ديگري است، ديگری که هم مرا به سوی خويش می کشد و جذب می کند، و هم می ترساند و به دلهره ام می اندازد. ديگری، چه هستی و يا معشوق که هم با نگاهش وجودم را سرشار از ميل لذت و خواهش می کند، و هم نگاهش مرا از ميلم و خواستم و خطر برملا شدن آن شرمگين می کند و سرخ می سازد. اينگونه، از شرم سرخ شده و مسحور به تن و روح معشوق می نگريم، و اينگونه، مسحور به سوی او می رويم و با زبانی مالامال از دلهره و شرم و نيز جرأت، انسانی و زیبا تقاضای رقص اول و يا شماره تلفنی می کنيم و يا با حس زيبايی معما انگيز هستی، با تواضع و احترام به طبيعت و زندگی می نگريم، با او چون هم تبار خويش و نيز نيای خويش سخن می گوييم. اين شرم زيبای انسانی وسيله ی ارتباط و نماد دست يابی به پيوند عشق و خرد و لمس ديگری چون يک انسان برابر است. بی دليل نيست که آدم پس از خوردن سيب دانايی و حس شرم دانايی به يار و همراه خويش نام حوا را مي دهد. اکنون ديگر او را نه به عنوان دنده ای و بخشی از خويش، بلکه چون  تکميل کننده ی خويش، ياوری و فردی مستقل و معمايی آشنا و زيبا حس و لمس می کند. حوا اکنون به سوژه ای برابر تبديل مي شود و او عاشق و محتاج اوست و در نگاه معشوقش نیز همين نگاه به خويش را بازمی يابد و بدين گونه هر کدام از ديگری قدرت می گيرند و مسحور يکديگرند و با کنجکاوی متقابل به کشف يکديگر و خلق يکديگر آغاز می کنند. اينگونه اولين جفت عاشق و آگاه، اين نياکان ما آدم و حواها، مالامال از حس شرم، عشق و خودآگاهی، و عاری از هر خجالت و احساس گناه اخلاقي، مغرور به خويش و عشقشان و بدون شرمساری از خويش و عشقشان بهشت بلاواسطه را پشت سر می گذارند تا بهشت زمينی و شکننده و فانی خويش را بيافرينند. تا برای دست يابی به فرديت و عشق زمينی خويش، پرشرم و عاری از هرگونه شرمساری و سرافکندگي، خندان و هراسان پا بدرون زندگی زمينی و انسانی خويش بگذارند و دنيای خويش را بيافرينند؛ دنيای انسانی خويش را و عشق زمينی خويش را. يکايک ما در هر لحظه ای که برای دست يابی به خواست و لذتی از خويش به قرارداد و يا اخلاقيات مقدسی پشت پا می زنيم، گويی در عين حال تکرار آدم و حوا و تکرار ابدی لحظه ی خوردن سيب دانايی ايم، در لحظه اسطوره ای زايش خودآگاهی و شرم. اينگونه در عمل فردی ما تاريخ و اسطوره با يکديگر پيوند می خورند و اکنون ما به سان تاخوردگی زمانه ی خويش محکوم به انتخابيم. آيا ما در اين لحظه ی فردی و تکرار اسطوره آفرينش چون نياکان سنتی و کاهنان مقدس مآب خود، برای دست يابی به يگانگی اوليه و بازگشت به بهشت اوليه شروع به سرکوب خرد، عشق زمينی و فرديتمان می کنيم و شرم را به احساس گناه از خويش و شرمساری از  شورهای خويش تبديل می کنيم تا با سرکوب خويش و کشتن تن خويش به آرامش روحی ابدی دست يابيم؟ آيا ما در اين لحظه چون نياکان مدرن خويش با چيرگی بر هراس های اخلاقيمان و با مغرور شدن از انسان بودن خويش به قدرت و لذتی نو و تازه دست می يابيم؟ ولی همزمان چون اين انسان مدرن، خويش را به ناظر خوداگاه هستی تبديل می کنيم و به جای ارتباط حسی و جسمی عميق با ديگری و کل هستي، <من> خويش را به قاضی القضات خويش تبديل کرده و اينگونه  در حس شرم تنها مزاحمی اخلاقی در مسير چيرگی و به دست گرفتن کل هستی و حتی جسم خويش چون مفعولی می بينيم؟ يا آنکه با تبديل شدن به جسم خندان و عارف زميني، با تبديل شدن به فرزند زمين و آسمان، به پيوند نو خويش با هستی دست می يابيم و از شرممان چون قدرتمان و وسيله ارتباطمان با هستی و ديگری استفاده می کنيم و اين الهه را زيبا می سازيم، به سان جسم و کودک خندان و شرمگين، به خواست و ميل خويش تن می دهيم و عشقمان و خردمان به ياران يکديگر تبديل مي شوند؟ فراموش نکنيم که ميان شرم و تواضع در برابر ديگری و احترام و تواضع  در برابر هستی نيز پيوندی وجود دارد. ما جزيی از اين هستی زيبا هستيم و کل هستی خودآگاهست و از اينرو آنکه به سرکوب خويش و يا سرکوب طبيعت می پردازد، در واقع خويش را سرکوب می کند و اگر با جسمش بيانديشد، خود بخود احساس می کند که چگونه با کشتن و سرکوب ديگری بخشی از خويش را نيز می کشد و چگونه آنگاه که به معشوق و يارش ضربه مي زند، در همان نقطه از قلب خودش نيز زخمی ايجاد مي شود. برای حس اين اخلاق طبيعی و در عين حال انسانی، فانی، و چشم اندازی، که در عين زنده بودن بنا به شرايط، قابل تغيير است، بايد هم از اخلاق کهن و مقدس گذشت و هم از <من> مدرن  عبور کرد، و به جسم خويش و <خود> خويش دست يافت و به زمين و به همه شورهای خويش آری گفت و اينگونه زمينی انديشيد. اينگونه زمينی و سراپا جسم، همه چيز را حس و لمس کرد و همزمان شورهای خويش را با قدرت خلاقيت خويش زيبا و خندان ساخت، و در خدمت خويش و زمين قرار داد. باری اين شرم خندان و نو با ما عاشقان زمینی از نو آفريده مي شود. ما در پيوند با هستی و ديگری و در ديالوگ با هستی و معشوق يا حريف به خواست خويش و ميل خويش تن می دهيم و بهای لذت زمينی خويش را می پردازيم و از خواست خويش و لذت خويش شرمسار نيستيم. با ما شرمساری کهن و ابتذال مدرن به پايان مي رسد و کودک شاد و خندانی متولد می شود که آنگاه که بايد برای دست يابی به خواهشی از خويش، از سنت و تفکر عمومی گذر کند، مغرورانه اين کار را می کند و همزمان حس شرمش به او ياد می دهد که چگونه آنجا که بی دليل يا با دليل دل عزيزی را می شکند عذرخواهی کند و همزمان نتايج کار خويش را تحليل کند و گاه يک عشق کهن را به پايان رساند، آنگاه که آن عشق توانايی زيستن نداشته باشد. با ما شرمی خندان آفريده مي شود که با تواضع و احترام به ديگری و هستی می نگرد و با هستی سخن می گويد و از گياه و حيوان تا الهه گان ياری می طلبد تا به خواست خويش دست يابد و از آنها  می آموزد و همزمان مغرور از سرشت انسانی خويش هر لحظه خويش و هستی را چون ساحری از نو باز می آفريند و باز از نو همه چيز را ارزشيابی مي کند و زيبا می سازد. با ما عشق و اروتيک بی پروا و همزمان شرمگين، زاده مي شود. با ما خرد و عقلانيت مسحورشونده خلق می شود. با ما الهه ی شرمی زيبا آفريده می شود که ياور ما عارفان و عاشقان زمينی است و مانند ديگر شورها و امشاسپندان ما، در زيباسازی جهانمان و دستيابی به اوج عشق و قدرتمان ياریمان می رساند. اين الهه زيبا و شرمگين به ما می گويد که کجا از حريم خصوصی خويش دفاع کنيم آنگاه که اغيار بی اجازه  پا در آن عرصه می گذارند. او با شرمش و سرخ کردن صورتمان به ما نشان می دهد که معشوق واقعی ما کيست، زيرا تنها او می تواند ديگر بار وجود ما را به تپش بزرگ و دلهره زيبای عشق  وادارد. اين شرم زيبا به ما کمک مي کند با حس ميل و خواهش خويش برای دست يابی به معشوق به سوی ديگری و يار برويم و بر موانع چيره شويم زيرا هر شرمی در پی آن است که با آوردن ديگری به عرصه ی خصوصی و با وصال با معشوق بر شرم خويش چيره شود و با ديگری محرم و هم  تبار گردد. اين شور زيبا به ما می آموزد که آنجا که او خويش را نشان می دهد، ما بار ديگر با خودآگاهی خويش، با عشقي و لذتی نو از خويش روبروييم که می خواهد جهان کهن را بشکند و حق خويش می طلبد. باری انتخاب به عهده ی يکايک ماست .  من اين شرم و غرور زيبای انسانی و اين رهايی از هرگونه خجالت و شرمساری اخلاقی را برای خويش و ديگر انسان ها آرزو می کنم. متبرک باد دوران نو، دوران اين عاشقان زمينی شرمگين و لذت پرست، مغرور و شکننده.

http://www.sateer.persianblog.com/

ادبیات:

1/ آهستگی. میلان کوندرا.ص 115

2/ چنین گفت زرتشت. نیچه.

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است