نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و دوم

نوامبر 2006 - آبان 1385

 

 نشریه فرهنگی - اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز:

سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

شورای سردبیری:

ساقی قهرمان . شاهرخ رئیسی

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

  پیش شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

دریچه

دریچه برگزیده ای است از اشعار و مطالب خوانندگان چراغ

 

  یک خاطره

حامد 25 ساله از تهران

ماجرا 4 سال پیش اتفاق افتاده، وقتی که دانشجو بودم و در دانشگاه آزاد  واحد بوشهر درس می خوندم. هر از چند گاهی برای دیدن خانواده یا استفاده از فرجه امتحانات به تهران می اومدم.  متداولترین وسیله، اتوبوس بود که من همیشه از اون استفاده می کردم. راه طولانی و خسته کننده بود اما عادت کرده بودم. ساعت 10 صبح بود و اتوبوس ما از بوشهر به مقصد تهران آماده حرکت بود. طبق معمول نیم ساعت قبل از حرکت توی ترمینال بودم و منتظر پر شدن و حرکت اتوبوس. بالاخره حرکت کرد و من مثل همیشه از همون لحظات اول خوابم برد. خیلی خوب عادت کرده بودم که مسیر طولانی بوشهر تا تهران رو بخوابم. بعضی موقعها فقط 2، 3 ساعتی در روز منظره های بیرونو نگاه میکردم و بعد دوباره می خوابیدم. عادت نداشتم توی اتوبوس با بغل دستیم صحبت کنم. این بار هم بدون توجه به نفر کناریم خوابیدم. اتوبوس برای زمان کوتاهی برای استراحت و ناهار نگه داشت. وقتی پیاده شدیم مردی که کنار من می نشست چند سئوال از من پرسید که شاید موفق بشه سر صحبت رو با من باز کنه و توی اتوبوس حوصله ش سر نره.

 بچه کجا هستی؟ دانشجو هستی یا سرباز؟ واسه چی می ری تهران و ... . سئوالاش حوصلمو سر برده بود برای همین با حالتی جواب دادم که دیگه ادامه نده. موفق هم شدم. وقتی سوار شدیم به مناظر اطراف نگاه می کردم. اصلاً توجهی به مرد کناری نداشتم، اونم دیگه چیزی نگفت و نپرسید. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود. زمستون بود و هوای بیرون خیلی سرد بود و کنار پنجره های اتوبوس این سرما کاملاً احساس می شد. مرد بغل دستی من، چون کنار شیشه نشسته بود، برای اینکه سردش نشه بیشتر به طرف من اومده بود و خوابیده بود. صندلی ناراحت بود ومن هر از گاهی برای تغییر حالت بدن بیدار می شدم و بعد دوباره می خوابیدم . حسابی خواب بودم که احساس سنگینی عجیبی بیدارم کرد. بغل دستی من کاملاً سرش رو روی شونه های من گذاشته بود و خوابیده بود، مرد نسبتاً درشتی بود  و خیلی داشتم اذیت می شدم ولی پیش خودم گفتم لابد از سرما اومده طرف من،  برای همین بیدارش نکردم. ساعت تقریباً 2 بعد از نیمه شب بود و همه خواب بودن.  حدود 1 ساعت بعد بیدارم کرد، اما نه با صدا زدن !!!!!

اون کاملاً خودشو انداخته بود روی من و با تلاشی که کرده بود موفق شده بود دستاشو به پاهای من برسونه. حسابی مشغول بود. حالا فهمیده بودم اون سئوالا برای چی بود. بیدار شدم و با جدیت گفتم که دیگه ادامه نده. اونم که فکر نمی کرد من باهاش اینطور برخورد کنم، خودشو جمع کرد اما به من گفت که خیلی تمایل داره که همینجا توی اتوبوس با هم سکس کنیم. پیشنهادهائی هم به من داد که خیلی عاقلانه نبودن، معلوم بود که خیلی تشنه ست. اصلاً شرایط مکان و زمان براش مطرح نبود. جالب تر از همه اینا اینکه بر خلاف تصور من پوزیشن بی داشت.

اینو موقعی فهمیدم که برای اینکه بیشتر منو تحریک کنه، به من گفت که حاضره مفعول بشه. وقتی توجیهش کردم که ما الان توی اتوبوس هستیم و اینکه تو اصلاً کیس من نیستی، قانع شد و خوابید. مردی بود تقریباً با سی و اندی سال  سن،  ظاهری کاملاً استریت لوک، لباس های ساده، پیراهن سفید که روی شلوار انداخته بود و کمی ریش. همین ظاهرش بیشتر برای من سئوال ایجاد کرده بود که چرا این مرد با این شمایل تمایلات همجنسگرایانه داره.

صبح شده بود، ساعت حدود 9 بود، هنوز تا تهران 2 ساعتی راه مونده بود. اتوبوس برای پیاده کردن مسافرهای قم نگه داشت. مرد بغل دستی من بلند شد تا آماده رفتن بشه. اون مسافر قم بود. کیفش رو برداشت، در اونو باز کرد، یه عبا و یه عمامه بیرون آورد. عبارو پوشید، عمامه رو هم سرش گذاشت، خودشو صاف و صوف کرد و صندلاشو پاش کرد. موقع پیاده شدن بازم آخرین تلاششو کرد. از من خواست که با اون پیاده شم و چند ساعتی باهاش برم به خونه ش. محلش نذاشتم. شماره شو روی یه تیکه کاغذ نوشت و داد به من و آخرین حرفی که زد این بود که هر موقع خواستی بیای قم به من زنگ بزن و بیا خونه من.

بله درست حدس زده بودم. اون یه روحانی بود. البته اگه بخوام کاملتر بگم باید بگم یه روحانی همجنسگرا با پوزیشن بات.

واقعیتیه که برای من اتفاق افتاده. به واقع افراد هر جامعه، از هر قشری و هر جنسی می توانند همجنسگرا باشند حتی آنهائی که ما اصلاً فکرش رو نمی کنیم.

با آرزوی سلامتی و کامیابی.  

خیلی دوستتان دارم.

 

 دنی جان مرا ببخش

رضا وبلاگ http://rezarow.blogfa.com

دنی بزرگوارم سلام

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی. راستش چند شب قبل خوابت را دیدم که از من ناراحتی و سوار ماشینی و هر چه به دنبالت می دوم محلم نمی گذاری و مرا نامرد می دانی. چندی پیش در حالیکه در وبلاگ ها دور می زدم وبلاگی خیلی مرا به خودش جذب کرد. آن وبلاگ، وبلاگ تو بود. من از توضیحاتی که در آن دیدم خیلی زود فهمیدم که تو دنی عاشقی، دنی زیبا پسری. همان دنی ای هستی که با چشمان پر کرشمه ات آتش به جانم می زدی و مرا از همه زندگی بیکار کرده بودی. تویی که نمی توانستم هر وقت که می بینمت هیچ فکری به جز تو در ذهنم داشته باشم. مرا ببخش. من قبول دارم که تو را خیلی اذیت کردم. خیلی آزارت دادم.خیلی در حقت ظلم کردم و تو هم برایم از همه چیزت مایه گذاشتی. ولی دلایلی داشتم. بدان هنوز هم دوستت دارم. قصدم از اینکه این وبلاگ را درست کردم این بود که می دانم چقدر از من ناراحتی و می خواهم مثل قبل باهات درد دل کنم ولی به خدا آنقدر در حضورت شرمنده ام که نمی توانم حتی با تو روبرو شوم.یا کلمه ای بگویم.

آقا جان می دانی عکسهایی که از تو گرفتم را چکار کردم؟ شاید فکر می کنی آنها را حتی لحظه ای از خودم دور می کنم. ولی نه آنها در کیف پولم هستند. طوری جاسازی کردم که هیچکسی به جز من و خدا نمی داند کجایند. حتی آن دستمال کاغذی که اشک هایت را با آن پاک کردی را در آلبومم گذاشتم. هرشب که می خواهم بخوابم تا حداقل نیم ساعت به عکس هایت خیره نشوم و سیر گریه نکنم نمی توانم بخوابم.من هنوز عاشقتم. من هنوز تو را دوست دارم.خیلی.خدا شاهد است. همه چیز را توضیح می دهم مطمئن باش.

می دانی آقا دنی بزرگوار دو سه ماه قبل چند بار خواستم با موبایلت تماس بگیرم. از تلفن عمومی شماره گیری کردم ولی گوشی را بر نداشتی. هر بار که بیشتر سعی می کردم تو بیشتر گوشی را بر نمی داشتی. البته خوب شد که جواب ندادی چون اگر صدایت را می شنیدم بیشتر دیوانه می شدم. گرچه نمی توانستم لام تا کام حرف بزنم. خودت مرا می شناسی اگر هم دیوانه بشوم حتی خودم را هم حاضرم بکشم. خودت که قبلاْ شاهد بودی.

مطمئنم که نمی دانی خانه ما کجاست یا اینکه بعد از دو سال من چه ها کردم ولی من همیشه پیگیر وضعت بودم. همیشه برایت دلتنگم و در خفا اشک می ریزم. باز هم می گویم دوستت دارم. می خواهم هر چی که در حق آقا دنی بزرگ بدی و ظلم کردم رو اعتراف کنم. هرچی که یادم میاد. توی این نوشته می خوام از دلایلی که او را آزار می دادم بگم:

۱- زیبایی بی حد او

۲- همه اطرافیان چه آن پسر هایی که تمایل به هم جنس داشتند و چه آنهایی که دگر جنس گرا بودند چه دختر ها و هر کسی که حتی یک بار هم او را می دید به او علاقمند می شدند و می خواستند او را بیشتر ببینند یا او را ببوسند. و این هم از دلایلی بود که مرا آزار می داد .

۳- خساست من: چون نمی خواستم هیچکس حتی خانواده اش صاحب او باشند جز من. و وقتی او به کسی دیگر لبخند می زد یا با مهربانی حرف می زد آزار می دیدم.

۴-وقتی اشکش را در می آوردم چشمانش هزار برابر زیبا تر می شدند و من از زیبایی بیش از حد چشمانش لذت می بردم

۵- چند باری که سیگار کشیدم یا خلاف کردم به من سیلی زد و من را جلوی دیگران کنف کرد. البته دستش درد نکند کاش صد تا دیگر سیلی می زد تا می مردم. لااقل افتخارم آن بود که به دست او می میرم و کمتر در حقش ظلم می کردم.

 ۶- بعضی وقت ها با من قهر می کرد و این بی محلی موقتی او در دلم کینه ایجاد می کرد.

۷- من دوست داشتم پایش را ببوسم و او را اذیت می کردم تا به این بهانه برای عذر خواهی پایش را ببوسم.

۸- پدر و مادرم هم او را بیشتر از من قبول داشتند و برای من از او نظر می خواستند.

۹- پدر و مادر او تحصیل کرده در سطح بالا بودند ولی من نه. پدرم دیپلم و مادرم فوق دیپلم است.

۱۰- او هر لباسی که می پوشید حتی افتضاح ترین و کهنه ترین لباس ها به تن او جلوه پیدا می کردند یعنی به جای اینکه او لباس ها را بپوشد تا زیبا شود لباسها او را می پوشیدند تا زیبا شوند. ولی من گرانترین لباس ها را هم که می پوشیدم اگر در تمام شهر زیبا ترین بودم در مقابل او یک عجوزه بودم.

۱۱- خنده هایش حتی لبخندش بدن آدم را به لرزه می انداخت. تمام تن را پر و خالی می کرد و همه را به وجد می آورد در حالیکه خنده های من زشت بود.

۱۲- او خیلی شاد و سر حال بود و هر جا وارد می شد به قول معروف همه را جو می گرفت ولی کسی مرا تحویل نمی گرفت.در خیابان هم از ده نفر نه نفر به او سلام می کرد ولی کسی به من حتی نگاه هم نمی کرد.

۱۳- او از من بزرگتر بود و اذیت کردنش برایم خوشایند بود.

۱۴- احساس مردانگی و با مرامی زیادی داشت. چند بار از او خواستم با من با آزار هارد سکس کند ولی او امتناع می کرد.

۱۵- روراستی و صداقت بیش از حد او که حتی بعضی وقت ها به آدم رو به شک می انداخت که مگه میشه یکی اینهمه راستگو و صادق باشه.

۱۶- معلومات و سواد بالای اون که واقعاْ عالم و دانا است. و توی علم و منطق کم نمیاره.

 و ..........  

خلاصه او اگر حتی هیچ نداشت ولی باز همه چیز داشت ولی من اگر همه چیز داشتم باز هم در مقابلش هیچ نداشتم. این ها دلایل کینه احمقانه من نسبت به او بود . نمی دانم واقعاً چرا و به چه دلیلی می خواستم از او انتقام بگیرم و دیوانه وار از آزار دادنش لذت می بردم. با این حال که دیوانه وار دوستش داشتم. خدایا مرا ببخش. دنی جان مرا ببخش

یه چیزی رو به همه ی کسانیکه نوشته هامو می خونن می گم : اگه دوستی دارین که دوستش دارین یا اون شما رو دوست داره خدا وکیلی همیشه سعی کنین قدرشو بدونین و از باهاش بودن نهایت لذت رو ببرین. همیشه سعی کنین در حقش گذشت کنین تا اینکه بعداً مثل من پشیمون نشین. چون واقعاً دنیا خیلی سریع می گذره و ارزشش رو نداره که با بدی کردن بگذره. چون همه این خاطرات می مونن و اون وقت روسیاهی می مونه برای.... . شاید مثل من فکر نکنین یا چیزی مشابه من براتون اتفاق نیفتاده باشه ولی من حالا قدر دنی رو فهمیدم. حالا که ازش دورم. حالا قدر مهربونی هاش خوبی هاش و زیبایی هاشو فهمیدم. ای کاش اون موقع ها حرفاشو می فهمیدم ولی چه فایده که گذشته . خیلی دیر شده. ولی من بازهم تلاش می کنم. حتی اگه موفق نشم.

نمیدونم چرا دنی نمی خواد منو ببینه. یا باهام صحبت کنه؟. ولی می دونم هر چی هست زیر سر بعضی از همین وبلاگ نویس هاست که به جای کمک به من طرح دوستی با اون رو ریختن. نظرش رو نسبت به من بدتر و بدتر کردن. دو سه تا نامه از دنی به فواصل زیاد دریافت کردم که توی آخریش نوشته بود: (( آقا رضا لطف کن و دیگه خودتو خسته نکن و برام ایمیل نفرست چون من هر ایمیلی که از طرف تو باشه رو نخونده پاک می کنم.)) آره حالا که فکر می کنم می بینم اون قدرها هم که فکر می کردم دنی بخشنده نیست. اگه بود اینقدر سخت ازم انتقام نمی گرفت. شاید هم کار دوستای جدیدشه که اخلاقش رو عوض کردن.

ولی من همیشه و همیشه دوستش دارم و خواهم داشت. و کماکان بهش عشق می ورزم. گرچه الان شاید دنی مال من تنها نباشه ولی مثل قبل روش حساس نیستم. حالا حاظرم دنی با من باشه حتی اگه مال من تنها نباشه. مال من باشه حتی اگه مال صد نفر دیگه هم باشه.

 مثل سال قبل توی این روز بازهم براش دعا می کنم که هر جا هست سالم باشه و هر کسی که بهش بدی کنه خیر نبینه. دعا می کنم که دوباره دوستم داشته باشه و اجازه بده که چهره مثل ماهشو ببینم و صدای قشنگشو بشنوم. اجازه بده که محبت هاشو جبران کنم.

 

 نامه دل آرا از کیش

در يک جامعه سنتي و مذهبي چطور مي توانيم به زندگي ادامه دهيم ؟ آيا اين همه فشار رواني را مي توان تحمل کرد ؟

ما هم اکنون در جامعه اي به سر مي بريم که در حال توسعه مي باشد و در اين حال بسيار سنتي و تقريبا مذهبي و خشک زندگي مي کنيم. ما بر خلاف ديگران سعي در اميد دادن و وعده و وعيد دادن براي تغيير اين سنت و عوض شدن افکار مردم نمي دهيم . ما بايستي با اين موضوع منطقي برخورد کنيم.

ما داراي فرهنگي چند هزار ساله هستيم که با مطالعه تاريخ در مي بابيم که همجنس گرايي همواره وجود داشته است ولي هيچگاه مردم ان را تاييد ننموده و نپذيرفته اند . با گذشت زمان و رشد و ارتقاي فرهنگ مردم اين مسئله برطرف مي گردد ولي اين نکته را نبايد فراموش کنيم که تغيير دادن فرهنگ و باورهاي مردم کاري بس دشوار است و به زمان طولاني احتياج است .

بعضي ها توصيه مي کنند که بايستي از کشور خارج شد و به زندگي ادامه داد اما آيا مي شود که تمامي جامعه همجنس گراي ايران که تعداد انان نيز کم نيست از ايران خارج شوند ؟ آيا همگي اين توانايي مالي و اجرايي اين کار را دارند ؟ مسلما نه !!! پس تکليف و سرنوشت آن دسته از افرادي که نمي توانند از کشور خارج شوند چيست ؟ آيا اينان چه بايد بکنند ؟ بميرند ؟؟؟؟ يا اينکه خود را به دستار قدرتمند  و نابودگر جامعه بسپارند ؟؟؟ نه !!! نه !!!

بايد به يک سازگاري نسبي دست يابيم . بايد خودمان را با شرايط وفق دهيم . بايد خودمان را قانع نماييم تا بار سنگين اينگونه فشار ها را بکاهيم !!! من معتقدم که روزي فرا خواهد رسيد که مردم ما نيز همانند ديگر کشورها اين مسئله را خواهند پذيرفت . اما تا به کي بايد منتظر ماند ؟؟؟ مگر ما چقدر عمر خواهيم کرد ؟ مگر ما تا به چند سال جوان هستيم ؟

پس ما توصيه مي کنيم که در اين شرايط بايستي به بهترين نحو زندگي نمود يايد از تمامي امکانات استفاده نمود . هرچند که ما امکاناتي نداريم ولي از هرچه هست نهايت استفاده را ببريم تا در آينده خودمان را سرزنش نکنيم و سعي کنيم که فرهنگ همجنس گرايي را ارتقا دهيم و اول بايستي از خودمان شروع کنيم . باید پشتیبان یکدیگر باشیم و دست به دست هم دهیم و فرهنگ و کشور خودمان را آنطور کنیم که می خواهیم. از اینکه بنشینیم و فقط به غیبت کردن و پشت سر این و آن حرف زدن بسنده کنیم کاری حل نخواهد شد. در آخر از مجله بسیار خوبتان تشکر می کنم

 

نامه شهرام از تبریز

سلام. من یک کم درد دل دارم که دوست دارم این حرفم را توی نشریه بسیار خوبتون چاپ کنید تا همه بخونند. طي آمار 10 درصد مردم همجنسگرا هستند در ايران نيز جامعه همجنس خواهان از جمعيت کمي برخوردار نيست و اينان از تمام ديدگاهها در تنگنا و تحت ظلم و رعايت نشدن حقوق هستند ما بسيار داريم همجنسگراياني که به دليل اينگونه مشکلات و بي توجهي و عدم تامين نياز روحي آنان اقدام به خودکشي مي نمايند ما بسيار تحت ظلم هستيم ما چيزي نمي خواهيم جز حق زيستن جز حق آزاد انديشي جز حق انسان بودن حال که ما همجنسگرا هستيم پس بايستي مثل حيوانات با ما رفتار شود ؟ و از تمامي افراد طرد شويم آيا بايد ما را زير پاهاي قدرتمند و بي رحم اجتماع خشک ذهن له شويم ؟ اگر چنين نبود ما مجبور نبوديم که در لحظه لحظه زندگي خود نقش بازي کنيم ما حتي با نزديکترين دوستانمان راحت نيستيم چون به مجرد اينکه آنان کوچکترين اطلاعي کسب کنند طرد خواهيم شد آيا اين را مي توان زندگي ناميد ؟ آيا معني زندگي اين است که بخوري و دم نزني و منتظر مرگ باشي و يا فرار کني ؟ کجاي ئنيا ما را به مرگ محکوم کرده اند ما به چه روي آوريم به کشور به دين به جامعه به فرهنگ به چه چيز؟ اسلامي که به تمام نيازهاي بشريت پاسخ گفته است چرا از من اسمي نبرده است چرا ما را محکوم به مرگ کرده است البته اين رابايد گفت که ما از قوم لوط نيستيم آنان با ما فرق دارند آيا ما به چه گناهي مرتکب شده ايم که غربيان و اروپاييان به آن مرتکب نشده اند ؟ آيا ما به راهي جز فطرت و سرشت خود رفته ايم ؟ ما اهالی این کشور هستیم . نمي خواهيم به اين دليل آن را ترک گفته و آواره کشورهاي جهان شويم ما بايد بمانيم و آزاد زندگي کنيم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است