|
هرزیات
آرش اخوت
می خواهم برای این علف های خوش بو
برای این برگ بوها
برای این هوای خوش عصر
شعری بنویسم
اما دل تو را چه كنم كه شكسته ام؟
من هم شكسته ام در این هوا
در این نسیمی كه از این باغ می
گذرد و پته ی مانتوهای نازك را كنار می زند.
شكسته ام كه دل تو را شكسته ام.
آه!
این بوی خوش از كجاست؟
این دیگر بوی علف های خوش بو نیست
نه بوی آب تازه ی این حوض
این بوی عطر آن زنی ست كه از كنارم
گذشت
بوی عطرش را به باد داده
به باد داد پته ی نازك مانتویش را
كه باد به كناری زد مثل دست من
و به باد داد پرده ی كسش را كه در
شلواری تنگ خف افتاده است
به باد داد
به باد و به كیر من آن كون بزرگ
نرم با سوراخی ش سیاه و تنگ در میان
با قاچ نرم در ماهیچه ی منقبضی كه
از آب من پر است
از آب كیر سفت شق شده ی من
آب كیر من كه پاشیده است روی گرده
ی نرمش و لای قاچ تنگ با سوراخ داغ منقبضش
سوراخ داغ منقبضی كه كیر من آن را
دایم گاییده است (بار چندم است؟)
به باد داده ام دل تو را به باد
داده ام
دلی كه شكسته ام
و من شكسته ام در این هوای سرخوش
در این باغ خرم
میان این همه كس این همه كون
میان این همه عشوه این همه لب
این همه كشاله های تنگِ ران
گاییده ام همه شان را
به باد داده ام خودم را و
دلم را و
تو را.
خرداد 83
حشیش فروش ها
آرش اخوت
زده بود با شیشه ی نوشابه ی شکسته
تخم طرف را زده بود پکانده بود. از سی و سه پل تا پل آذر دنبالش
کرده بود. آن جا زده بود زده بود لَت ُ پارش کرده بود. آن یکی
فقط با چاقو زده بود دست طرف را جر داده بود. تخم هایش را چسبیده
بود ُ نعره زده بود نعره زده بود. بعد هم افتاده بود یک جایی
همان جاها وُ از هوش رفته بود رفته بود.
ایستاده بود، درست رو به روی دختر
که دم توالت عمومی منتظر مادرش بود. زیپش را پایین کشیده بود و
چشم توی چشم دخترک، شروع کرده بود به جلق زدن. زده بود زده
بود زده بود تا شده بود. دخترک مات بود. ماتِ مات با دهان
باز. گفته بود با صدای بلند گفته بود: "می خوای بخوری؟" و خندیده
بود.
- حسن آقا! حسن قیفی جون! نوکردَم.
بذا مام این جا برا خودمون بتابیم. یه کاسبی بوکونیم شب یه لقمه
نون برا آقا ننه مون ببریم.
- می خَی بتابی بتاب! اما جنسی
منوُ فقط می فروشی. شب به شبم می یَی حسابادُ می کونی. تو یکی
برا من با چلغوزی قناریامَم فرقی نداری.
- نوکردم حسن جون! قربونی ریشاد
برم! هرچی تو بگی.
چراغ را که روشن کرد، قناری ها
بیدار شدند. آبُ دانه شان را تازه کرد و برایشان سوت زد. آهنگی
قدیمی را. قناری ها یکی یکی و بعد یک صدا شروع کردند به خواندن.
از اتاق که رفت، آن ها هنوز می خواندند تا شب دوباره برگردد.
- حسن آقا! این شعرُ من برا تو
نوشتم.
- برا من شعر نوشتی؟ اگه پول نداری
بیا این یه تخته مالی تو.
- نه بابا! پولشوُ می دم. اما این
شعرم برا تو نوشتم.
- این شعره؟ وسطیم؟
- نه بابا! اینم یه جور شعره.
بالاخره یه چیزی هست.
- اسمی منوُ از کوجا می دونی شاعر؟
- اسم تو روُ همه می دونن.
اصفهان. تیر 79
E-mailها
برای
سام قانونی
"Salam Arash.
Chetoree azeezam … Nemeedoonam to
ham meseh man boodeh keh ehsaas konee (bazee vaghtaa) keh iek
ghameh bozorg daaree va heechee nemeetooneh oono az bein
bebareh…"
"... amma Sam! Man che begooiam
ke tooie mamlekate khodam, tooie shahre khodam ehsase qorbat
mikonam va kasi ra nadaram baraiash begooiam ia qamam chizi
nist ke beshavad baraie kasi goft."
"… ieh cheezeh mohemeh deegeh
eenkeh deedee lezateh zabooneh maadareemo nabordam va ieh omr
ham nemeetoonam ba een zabooneh … lezat bebaram. Arash taa
meetoonee lezatesho bebar keh ieho tamoom meesheh."
"… man ba anha farsi harf
mizanam, anha ham ba man farsi harf mizanand, amma harfe ham
ra nemifahmim."
"… Sam! Jalebe ke vaqti man baraie to minevisam, anja nime
shab ast va to khabi va vaqti to baraie man minevisi, man
khabe
که زبانش درازترین ِ زبان هاست
زبان را خوب میفهمد
را می شناسد
"، "%"، " $ "،"@"، " ؟ "، " &" و " ف "
ß
"
مارمولک به بوی ملوسکم آغشته است
خوب تشخیص می دهد
کی غمگینست، کی می خندد، کی عصبانی
می شود
و کی از شوق و شادمانی اشک می ریزد
عادت های ملوسکم را می شناسد
بگرمی و سردی خونش خو گرفته است
گاه مارمولک روی ملوسکم می خُسبد
تا آرامش کـُند
یا بازیش که می گیرد، نرم بدورش
می پیچد
وَ یا با تـَن نازی و لطافت به
درونش می خزد، غلغلکش می دهد، می رقصاندش، می بوسدش، می لیسدش،می
نوشدش
گاه هم می شود
زمانی که انگشتی بیحس یا زبانی
بیحال و رنجور
وَ یا چیز لـَش و بیچاره ای خسته
به روی ملوسکم می خندد،
مارمولک چنان دمش را سخت به دورش
می پیچد
و یا پنجه به رویش می کشد
که درد روده هایم را به هم گره می
زند
از بیتفاوتی مالش پوست بر پوست
عصبی که می شود
از هِن و هِن کردن ِ آن سینهی
خلطدار دلپیچه که می گیرد
از بوی عرق ِ آن تن ِ وامانده سرش
گیج که می رود
می خزد لای موهای ملوسکم و آنقدر
با حرص مو از ریشه بیرون می کشد تا عضلههای مثانه ام طاقتشان
سرآید
گاه هم که ملوسکم از شوق و لذت در
گیرودار ِ همآغوشی ای داغ شکوفا می شود
مارمولک که می بوسدش، ملوسکم بوی
بهار می گیرد
مارمولک دوست ندارد واژه ای به
ملوسکم بچسبد
وَ یا از آن آویزان شود
واژه ای که بخواهد به درون ِ
ملوسکم بسُرد یا بدورش بپیچد یا زخمهاش بزند یا مسخرهاش بکند
وَ یا بخواهد نیشش بزند، جرواجرش
می کند
مارمولک اگر بخواهد خودش جان ِ
واژه است در دهان ِ ملوسکم
پس چه مارمولکیست
که اگر زبانش را دریابم
زیبا می شوم
پاره
داستانی از کتاب " مارمولک"
شاعر ، قصه نویس و
روزنامه نگارم.
دو دفتر شعر به نام های «آینده» و
«باران اتفاق» تا کنون منتشر کرده ام و دو کتاب دیگر شامل شعر و
قصه های کوتاهم را در دست انتشار دارم.
کار روزنامه نگاریم را از همان
ابتدا با «شهروند» شروع کردم و همچنان ادامه دارد. علاوه بر
انتشار شعرها و قصه هایم در شهروند، صدها مقاله فرهنگی از انواع
هم در این نشریه به چاپ رسانده ام و از سال ها پیش به عضویت هیئت
تحریریه شهروند در آمده ام.
ستون هفتگی ام به نام «از این ستون
تا تو» هر هفته و از زمان شروع آن، مستمر، دارم در آن می نویسم.
از هفت سال پیش با ویکتوریا
طهماسبی دکترای مطالعات سیاسی و اجتماعی، آشنا و زیر یک سقف
زندگی می کنم. ما یک پسر شانزده ساله به نام سیاوش داریم.
هی! مایكل حالت خوبه؟
دنا رباطی
این بار موقعیت فرق میكرد. وقتی گفت، می
دونی امروز یه تصویر دیگهای تو ذهنم اومد، فهمیدم كه این دفعه
اوضاع خیلی خرابه و بعدش ام یه ریز حرف زد.
همین كه از خواب پا شدم متوجه شدم جملهی "هی! مایكل حالت خوبه؟"
تو مغزم میپیچه. این وسطا كارای روزانه م رو انجام میدادم.
قهوه ریختم خوردم، سیگار كشیدم، به بدهی ها فكر كردم و جملهی
"هی! مایكل حالت خوبه؟" رو هم تكرار میكردم. میدونی همینطوری
كه دارم میگم نبود. جمله وقتی میاومد یه حالت ترس و نگرانی رو
هم با خودش به من القاء میكرد. من و مایكل تو یه خونهای كه
برام كاملا ناشناس بود كف اتاق پذیرایی دراز كشیده بودیم. انگار
یه اتفاقی قرار بود بیفته و من هر بار سینه خیز و آهسته به طرف
مایكل میرفتم و یواش زیر گوشش میگفتم: "هی! مایكل حالت خوبه؟"
و بدون اینكه عكسالعملی از مایكل سر بزنه تصویر قطع میشد. الان
كه دارم این چیزا رو میگم كنجكاو شدم بدونم بالاخره مایكل چه
عكس العملی داشت، اصلا قیافه ش چه جوری بود. میدونی سرش رو طوری
روی كف گذاشته بود كه نمیتونستم ببینمش.
: تعجب كردی؟ گفتم كه این بار موقعیت فرق میكرد.
حبیب دست به جیب برد پاكت سیگارش را درآورد و به كوروش، كه به
نقطه ای زل زده بود و به حرفهای حبیب فكر می
كرد، تعارف كرد. اول سیگار كوروش و بعد سیگار خودش را
روشن كرد: بدبختی اینه كه تو حرف
هاش چیز خاصی كه نشون بده داره چرت و پرت می
گه پیدا نمیكنی. اگه یادت باشه رضا همیشه اینطور بود. ایتالیا كه
یادته اونجا همش همین حرفا رو می
زد منتها موضوعاش فرق می
كرد. یادته راجع به "انریكو مونته سانو" چی میگفت؟
كوروش گفت: مونته سانو كی بود؟
حبیب با تعجب نگاهش كرد: بابا همون شومن باحاله كه
دائم به "چلنتانو" گیر میداد. حالا این مسئله زیاد مهم نیست
میخواستم بگم با وجود همه این چیزا نمیدونم چرا این دفعه وقتی
اینارو میگفت خیلی نگرانش شدم. راستشو بخوای فكر میكنم مهاجرت
یواش یواش داره بهش فشار میآره، اما خودش نمیدونه. چن دفعه
میخواستم بهش بگم بابا پاشو یه سری برو ایران بچه هایی كه میرن
و میان خیلی روحیه شون عوض میشه اما نمیدونم چرا نگفتم.
كوروش پرسید: راستی تو و محبوبه چطورید؟
: همین الان دارم از پیشش میآم. میدونی كوروش
الان چهار پنج ماهیه كه همو میبینیم حس میكنم یه طورایی
اونجوری تمام و كمال خودشو تو این رابطه نمی
ذاره.فكر
میكنم فكر میكنه این رابطه یه چیزی كم داره. با همه این احوال
این پا و اون پا میكنم بهش پیشنهاد كنم یه جا زندگی كنیم. تو چی
فكر میكنی؟
كوروش گفت: چی بگم حبیب مسئله رابطه و زیر یك سقف
بودن واسه من طور دیگه ایه. هر چی بخوام بگم یه چیزیه از سر هوا
: همینجوری میخواستم نظرتو بدونم
: یه چیزی میگی انگار منو اصلا
نمیشناسی. اولین بار هم نیست كه میپرسی، هر دفعه مسئلهای بین
تو و محبوبه یا بین رضا و النا اتفاق میافته یه راست میآین از
من نظر میخواین. میخواین درددل كنین؟ دو تا گوش قابل اعتماد
میخواین؟ خب، من هستم. ولی چرا هی نظر منو میخواین. شده یه
دفعه من از شما راجع به رابطهام با "مارتین" یا حتی قدیم ترا
راجع به هر كدام از رابطههام نظر بخوام؟ نه. چون رعایت میكنم.
میدونم كه شما توی باغ من نیستید. نهایتاً باهاتون چه میدونم
درددل میكنم و از شما هم نظری نمیخوام. اگر چه شما دو تا دائم
نظراتی صد تا یه غاز بدون اینكه من بخوام هی صادر میكنین.
راستشو بخواین من اصلا گوش نمیكنم و . ..
: بابا یواشتر، توام كه خیلی
توپت پره. حرفمو پس گرفتم. خب از مارتین بگو، حالش خوبه؟
: بد نیست. داریم فكر میكنیم اگه بشه یه
بچه قبول كنیم و بچه دار بشیم. راستش دو سالی می شه كه مكاتبهای
یه بچه پنج ساله تو افریقا داریم، اگه بشه میخوایم بیاریمش پیش
خودمون. اما همش میترسیم ایرادای صغرا و كبری بگیرن. اما تا
یادم نرفته یه خبر خوش بهت بدم. مارتین چند روز پیش پیشنهاد كرد
كه بریم و ازدواج محضری كنیم. راستش یه خورده میترسم. نمیدونم،
شایدم خوشحالم و خودم نمیدونم. چی بگم، به هر ترتیب یه اتفاقای
تازهای داره برامون میافته. امیدوارم بتونیم خوب باهاشون كنار
بیاییم
رضا از روی كاناپه بلند شد و به
طرف آشپزخانه رفت و با دو فنجان قهوه برگشت و نیمه عصبانی رو به
كوروش گفت: میدونی چیه، به نظر من حبیب حالش هر روز داره بدتر
می شه. من فكر میكنم علتش هم اینه كه پی. اچ. دی روانشناسی شو
نصفه نیمه ول كرد و الان هم نمیخواد قبول كنه كه هنوز هم دلش تو
دانشگاست. مرتیكه، با ذوق و شوق بعد از هشت ماه كرم یه قصه به
جونم افتاده كه بنویسمش، اونوقت اون روز آمده اینجا، خودت كه
میدونی من تا چیزی رو تموم نكنم برا كسی نمیخونم، اما خب ذوق
زده شده بودم، یه بخش كوتاه اول شو كه نوشته بودم براش خوندم.
آقا بعدش شروع كرد و مته روانكاویش رو تو مخ من و كاراكتر
داستانم كار گذاشت و از ابتدای روانشناسی اروپا شروع كرد تا
امروز امریكا. به «لاكان» كه رسید شاید بدون اغراق ده تا قهوه و
بیست تا سیگار باهاش نوشید و كشید. هر چیام سعی كردم بهش بگم
بابا این برخورد با یك نویسنده درست نیست، نابودش میكنی؛ بذار
من بنویسمش و چاپش كنم بعدم تو نظریات مشعشع نویسنده نابودكنت رو
راجع بهش بنویس و چاپ كن؛ مگه به خرجش رفت. كوروش باورت میشه قصه
رو بعد از حبیب خان نتونستم از سر بگیرم؟ من كه فكر میكنم حالش
واقعا خرابه. یادته چند سال پیش هم همینطوری شده بود؟ یه سفر به
قول خودش به وطن كرد یه خورده سر حال اومد، چند سال پیش بود؟ ده
دوازده سال پیش بود. بگذریم كه از وطن چی میگفت و تا مدتها
میگفت مث سگ پشیمونم، اما اون ته مه ها فكر میكنم بازم بدش نمی
آد یه سری به وطن بزنه. نمیدونم من كه هی دارم نگرانش میشم.
اوه! راستی شیر یادم رفت بیارم.
كوروش به حرفهای حبیب فكر
كرد. به حرفهایی كه رضا راجع به مونته سانو گفته بود و او فراموش
كرده بود و این كه چرا از حبیب نپرسیده بود. رضا با ظرف شیر
برگشت.
كوروش گفت: دیگه راجع به چی
حرف زدید؟
رضا با تعجب پرسید: منظورت
چیه؟
: منظورم اینه كه راجع به من
و مارتین هم حرفی زدید؟
رضا كه سعی میكرد دستپاچه
نشان ندهد، گفت: نه، چیز خاصی نگفتیم همین چیزای معمول، این كه
این روزها خیلی تو خودتی شاید بهتر باشه...
: بهتر باشه كه چی؟ كه منم
یه سری به وطن بزنم؟
: رضا سكوت كرد و به حرف های
خودش و حبیب درباره كوروش و مارتین فكر كرد و به انی كه این
مارتین چقدر آدم مشكوكیه و ممكنه پولای كوروش رو بالا بكشه و آخر
سر هم اونو ول كنه و گم و گور بشه.
كوروش گفت: نمی خوای همون
مقدار از قصه رو هم واسه ی منم بخونی؟
: نه اصلا تو حالش نیستم ــ
تلفن زنگ زد ــ یه كپی ازش میگیرم بهت می دم تو راه بخون.
رضا تلفن را برداشت. مارتین دم
در با ماشین منتظر كوروش بود. رضا كپی را به كوروش داد و از هم
خداحافظی كردند.
كوروش سوار ماشین شد. قصه نیمه
تمام رضا را از جیب درآورد رو به مارتین گفت: خوشبختانه دوباره
شروع به نوشتن كرده، و با ولع شروع به خواندن كرد:
همین كه از خواب پا
شدم متوجه شدم جمله "هی! مایكل حالت خوبه؟" تو مغزم می پیچه. این
وسطا هم كارای روزانه م رو انجام میدادم. قهوه ریختم خوردم.
سیگار كشیدم. به بدهیهام فكر كردم، و جملهی "هی! مایكل حالت
خوبه؟" رو تكرار كردم. اما همینطوری كه دارم مینویسم نبود؛ جمله
وقتی میاومد یه حالت ترس و نگرانی رو هم با خودش به من القاء
میكرد. من و مایكل تو یه خونهای كه برام كاملا ناشناس بود كف
اتاق پذیرایی دراز كشیده بودیم. انگار یه اتفاق قرار بود بیفته و
من هر بار سینه خیز و آهسته به طرف مایكل میرفتم و یواش یواش
زیر گوشش میگفتم«هی! مایكل حالت خوبه؟» و بدون این كه عكس
العملی از مایكل سر بزنه تصویر قطع میشد. الان كه دارم این چیزا
رو مینویسم كنجكاو شدم بدونم بالاخره مایكل چه عكس العملی داشت.
اصلا قیافه اش چه جوری بود. آخه سرش رو طوری روی كف گذاشته بود
كه نمیتونستم ببینمش
وقتی فکرش را هم نمی کنی ...
واراند
قسمت جلوی انبار بیشتر به اتاقی
کوچک می مانست. تخت زهوار در رفته را کناری گذاشته بودند تا راه
برای رفت و آمد و برداشتن کارتُنها و اجناسی که آقا ملکی در آن
انبار می کرد، باز باشد . کلید را فشارداد. نورکم رنگ لامپ گوشه
های تاریک انباری را روشن کرد. انبار به خاطر زیر زمین بودنش حتی
روزها هم تاریک بود. بارها و بارها به این دخمه آمده بود با
صاحب انبار ، پسرش و کارگر آنها ، یاسر ، که کُرد بود و دستهایی
بزرگ و قوی داشت.
هوای دم کرده ی انبار بوی خاک،
سیگار، و ادرار سگ می داد. زمینه ای اطراف انبار مال فلان
قمپزالدوله بود که معلوم نبود کدام جهنم دره ای زندگی می کرد و
نه تکلیف زمین ها را روشن می کرد و نه ساخت و ساز می کرد ؛ تا
چشم کار می کرد دیوار بود که از کناره ی انبار شروع می شد و
ادامه داشت تا جایی که به یک نقطه تبدیل می شد. هیچ وقت نفهمیده
بود این دیوار و زمین های اطراف آن تا کجا غیر مسکونی هستند، دلش
هم نمی خواست بداند، برای او سکوت و تنهایی آنجا غنیمت بود .
همین بس بود.
همیشه به انبار می آمد. برای بردن
جنسی و یا گذاشتن کارتن های اجناس در انبار. آقا ملکی هر وقت سر
حال بود و چیزی ناراحتش نکرده بود کلید را به او می داد تا به
اجناس سرکشی کند و انبار را آب و جارو کند. بیشتر وقت ها اگر
تنها بود و حوصله داشت و آن روز فحش و ناسزایی از ارباب نشنیده
بود، آب و جارو یی می کرد و تخت زهوار دررفته را باز می کرد،
پتویی که بوی نا و ماندگی می داد و چرک و کثافت از سر رویش می
ریخت را دولا می کرد و روی فنر های زنگ زده ی تخت پهن می کرد و
درِ انبار را تا جایی که یه باریکه ی نور از لای آن بیاید تو ،
باز می گذاشت. روی تخت بدون متکا و زیر انداز دراز می کشید و به
صدای نفس های خودش گوش می داد. سعی می کرد هیچ حرکتی نکند تا قِژ
و قِژ فنر های تخت آزارش ندهد.
هوای انبار تابستان های گرم بیشتر
دم می کرد و بوی نا و خاک بیشتر به مشام می رسید ولی برای او که
عمری را با این بو ها و چیزهای غیر عادی بزرگ شده بود ، طبیعی
بود . از تنهایی اینجا خوشش می آمد و می توانست به چیزهایی فکر
کند که در شلوغی بازار و دکان آقا ملکی کمتر اجازه ی فکر کردن به
آنها را می یافت.
بیشتر وقت ها که تنها به اینجا می
آمد و روی تخت دراز می کشید و توی حال و هوای خوشی که داشت و
احساس خوش آیندی که از تنها بودن پیدا می کرد دستش را روی پاها و
رانش می کشید با دست دیگر پیراهن عرق کرده ی نشسته ی چند روز
پوشیده را بالا می زد و به شکم صاف و سفت از کار سنگین روزانه
دست می کشید. وقتی به بالای شکم می رسید نفسی عمیق می کشید و از
احساس خوش آیندی که پیدا می کرد خودش هم تعجب می کرد. به
فرورفتگی میان سینه که دست می کشید احساس کودکی را پیدا می کرد
که به سینه ی مادرش چنگ می زند. بیشتر وقت ها روی سینه چپ بیشتر
دست می کشید و انگشتانش را بدون اینکه بخواهد با آب دهان خیس می
کرد و روی برجستگی نوک سینه اش می کشید، دست دیگرش که روی ران و
پایش بود را می کشید روی جایی که دکمه ی شلوار بسته می شد.
همیشه وقتی مردی را می دید اول به
نقطه ای نگاه می کرد که احساس گناه از تماشای آن سراسر وجودش را
می گرفت اما نگاهش بی اراده بدانجا کشیده می شد و قلبش از دیدن
برآمدگی ها و حجم خوش آیندی که در آن نقطه وجود داشت به طپش می
افتاد. توی خواب هایش هم مردها را بیشتر از زن ها می دید و همین
باعث می شد که در عالم نیمه خواب، نیمه بیدار، بعد از خواب های
کوتاهی که از مردان برهنه و نیمه برهنه می دید رطوبتی بویناک و
جهنده را میان پایش حس کند و انگار که تکه ای، چیزی از بدنش جدا
شده باشد، بی حس می شد و دوباره به خواب می رفت. بعد از آن وقتی
از احساس لذت و رخوتی شهوتناک کش و قوسی به تن می داد و انگشتانش
بی اراده رطوبت لباسش را لمس می کرد، از این که نمی توانست با هم
اتاقی های دیگرش وضو بگیرد و نماز بخواند خجالت بکشد.
روی برامدگی میان پایش دست کشید.
یاسر با ابروهای پر پشت و صورت درشت استخوانی با دست هایی که از
فرط انجام دادن کارهای سنگین، بزرگ و زمخت شده بود برایش تداعی
شد. دلیلش را نمی دانست. دلش نمی خواست، یعنی نه اینکه دلش
نخواهد، فکر می کرد کار بدی می کند که به برآمدگی میان پای یاسر
بیشتر نگاه می کند و یا اینکه وقتی مشتری تازه ای می آمد که بر
و رویی داشت نگاهش سُر می خورد و میان پاهایش را دید می زد، برای
او آنجا یک نقطه ی ممنوعه بود که تا به حال به جز مال خودش اجازه
ی دست زدن به دیگری را پیدا نکرده بود. دستش را می کشید به
برآمدگی میان پاهاش و آهی از خوشی می کشید و زیپ شلوار نیم دارش
را که باز می کرد از حجم و گرمایی که زیر انگشتانش احساس می کرد،
احساس خوبی پیدا می کرد.
خودش هم نمی دانست چرا از این کار
خوشش می آید و نمی دانست که چرا از انجام دادن این کار همیشه
احساس گناه می کند اما باز هم انجامش می دهد. کسی به او نگفته
بود این کارها خوب نیست و نباید دیگران بدانند اما حسی به او می
گفت اگر دیگران بدانند مسخره اش می کنند و تهمت می زنند. پس تنها
که بود این کار را می کرد و از احساسش نیز لذت می برد. احساس
لذتی آمیخته با گناه و بی تابی و ترس از اینکه تنهایی اش زیاد
طول نکشد و آبروی به سختی جمع شده اش بریزد.
حالا زیپ و دکمه ی شلوار را کاملاً
باز کرده بود و شلوار تا روی ران های حجیم و گوشتآلود جمع شده
بود. دست را با آب دهان خیس کرد و روی کیر گرم و نیمه بلندش
کشید. مچ دستش را تاب می داد و کف آن را به قسمت غضروفی و نرم می
کشید و بالا و پایین می برد . دست دیگرش را به طرف بیضه ها برد و
آنها را فشار داد ، آهی از خوشی کشید و چشمهایش را بی اختیار
بست. زبانش را روی لب هایش می کشید و بدون اینکه به کارهایی که
می کند فکر کند نفس های کوتاه می کشید و گونه هایش انگار که گر
گرفته باشد داغ می شد. چیزی، احساسی از کمرگاهش شروع به حرکت کرد
و زیر شکم و اطراف نشیمنگاهش پخش شد . نفس بلندی کشید و دستش را
ثابت نگاه داشت و مایعی گرم و لزج روی انگشتانش دستی که بدور
کیرش بسته بود ریخته شد .
هنوز چشمانش بسته بود که احساس کرد
نور انبار بیشتر شده است. آهسته بدون آنکه فکر کند کسی او را
نگاه می کند چشمانش را باز کرد. اندام تنومندی میان درگاه
ایستاده بود و نور شدیدی که پشت سر او می تابید اجازه نمی داد
صورتش دیده شود. با وحشت از جا بلند شد و با دست دیگرش که آزاد
بود شلوارش را تا نیمه بالا کشید. نفس هایش به شماره افتاده بود
و قلبش به تندی می طپید. هزار فکر و خیال در آان واحد به ذهنش
هجوم برد. همانطور که سعی می کرد دستش را که از مایع لزجی که
بدان آغشته بود لیز و نوچ شده بود را بمالد روی پتوی کثیف زیر
پایش، از جا بلند شد. مرد جلو آمد و دستش را روی شانه ی او
گذاشت. جای انگشتان مرد انگار که دستش از آتش باشد داغ شد و تا
استخوان او رسید. مرد او را روی تخت نگاه داشت و دست دیگرش را
به طرف دکمه شلوارش برد. با وحشت و کمی منگی به او نگاه کرد. نور
ملایمی که از لای درنیمه باز انبار به داخل می تابید نیم رخ
مردانه و زمخت مرد را نشان داد... آقا ملکی با دست دیگرش پشت
گردن پسر جوان را گرفت و دهان او را به طرف کیرش هدایت کرد ...
- آقا ملکی ..؟!! ...
22 شهریور 1385
|